خسرو شکیبایی به آرامگاه ابدیش سپرده شد تا صدایش عرش را به لرزه در آورد. چه مهمانی است امشب با صدایش.
گزارش کامل مراسم را نیز به زودی بر روی سایت قرار می دهم.
روحش شاد






+
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 19:37 توسط علیرضا فیروزی
|
این مطلب ابتدا در سایت خبرنامه امیرکبیر منتشر شده است.
گیرم که می زنی،
گیرم که می بری،
گیرم که می کشی،
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنی!
مرور خبر بازداشت های اخیر، تنها خشم دولت از اقدامات اخیر دانشجویان را نشان می دهد. شاید شروع سال ۸۷ را بتوان شروع تحول در دانشگاه ها بعد از روی کار آمدن دولت نهم دانست و این برخورد های سرکوب گرانه را آخرین راه برای سکوت دوباره ی دانشگاه می دانند.
شروع سال جدید و رخ داد هایی که در دانشگاه های مختلف کشور مانند، سهند تبریز، تربیت معلم و دانشگاه زنجان، اتفاق افتاد، حاکی از تحول دوباره در دانشگاه بود. هر چند این اتفاقات هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتند، اما واقع شدن این اعتراضات در امتداد هم، باعث شد تاثیر آن ها دو چندان شود، و دولت و سیستم های اطلاعاتی بار دیگر برای فرافکنی و با استفاده از شانتاژ خبری رسانه های منتسب به دولت سعی کردند این فعالیت های خودجوش را از پیش برنامه ریزی شده و به دستور عوامل بیگانه معرفی کنند تا از این طریق حمایت های مردمی از جنبش دانشجویی را ملغی سازند. اما با گذشت چندین سال و تکرار پیاپی فعالیت های اطلاعاتی کشور برای دیگر گون جلوه دادن اعتراضات به حق دانشجویان این بار راه به جایی نبرد، و دولت با عقب نشینی تا زمان بسته شدن دانشگاه ها سعی کرد، بیش از این خشم جامعه پویای دانشجویی را بر نیانگیزد.
اما با اتمام امتحانات دانشجویان و بسته شدن دانشگاه ها و نبود امکان اعتراض های کانالیزه، اطلاعات با بازداشت گسترده دانشجویان، بار دیگر فشاری مضاعف به این جامعه وارد کرد. اما این بار نیز، جانب احتیاط را رعایت کرده، و با بازداشت فعالینی که در این مدت فعالیت های رادیکالی نداشته اند، به خیال خود رعب و وحشت را در بین دانشجویان القا کرده است ولی هم چنان می ترسد با بازداشت فعالین دانشجویی که در اعتراضات اخیر حضور فعال داشته اند، نه تنها جامعه دانشجو بلکه عوام مردم را نیز دچار خشم کند.
با وجود تعطیلی دانشگاه ها به دلیل تعطیلات تابستان، دانشجویان از پا ننشسته و پی گیری مستمر بازداشت هم کلاسی های خود را مهم ترین وظیفه ی خود می دانند و این سناریوهای تکراری که از سال ۷۸ بارها و بارها دیده شده است را جدی نمی گیرند و نه تنها با این بازداشت ها، ترس بر آنها سایه نمی افکند، بلکه به مثابه ی منوری است که راه را بیشتر و بهتر روشن می کند. اما با این اتفاقات و حوادث داخلی کشور که فشار های زیادی را به مردم وارد کرده است، مهمترین وظیفه ی هر فرد آگاه روشن گری و آگاه سازی عمومی است تا جامعه با آگاهی و نه احساس خود، قضاوت کرده و جویای حل مشکلات خود شوند.
شروع امسال نه تنها شروعی دوباره برای دانشگاه های دولتی، بلکه شروعی تازه برای دانشگاه های آزاد کشور نیز بود، و برای اولین بار شاهد حمایت دانشجویان دانشگاه های آزاد کشور از اعتراضات دانشجویان بودیم، که این بار بسیار جدی تر و پر رنگ تر از هر زمان دیگر خود را نشان داد، و بازداشت دانشجویان دانشگاه های آزاد در سراسر کشور، حاکی از به روی صحنه آمدن این نهاد در کشور بود. و نه تنها تاثیر خود را در جامعه دانشگاهی گذاشت بلکه باعث ایجاد رعب در دولت نیز شد، که نوع برخورد دولت با فعالین دانشجویی دانشگاه های آزاد نشان دهنده ی این واقعیت است.
گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است
و تنها دو ماه تا بازگشایی دانشگاه ها مانده است، و با این رخداد ها باید منتظر اتفاقات و فعالیت های جدیدی نه تنها در دانشگاه ها بلکه در احزاب، فعالین مدنی، فعالین حقوق بشر و … بود.
+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 16:24 توسط علیرضا فیروزی
|

رفت و این بار هیچ کس، طنین آن صدای محزون را نشنید، آن صدایی که هر روز باید برای یاد آوری خاطرات تکرار شود. راست گفته اند که تنها صداست که می ماند.
دلم گرفته است، از این همه های و هوی بی معنا دلم گرفته است. بیا برویم. هر چه می نویسم نمی توانم صدایی را فراموش کنم که مرا عاشق ری را کرد، اگر سید علی صالحی خالق ری را باشد، هیچ کس ری را را به خوبی خسرو شکیبایی به من نشناساند. دلم گرفته است بیا برویم.
در تمام این خطوط که می نویسم صدایش طنین انداز است و کلمات زیبایی که ادا می کند، هر زمان تکرار می شود.
بيا برويم رو به روي بادِ شمال
آن سوي پرچين گريه ها
سرپناهي خيس از مژه هاي ماه را بلدم
كه بي راهه ي دريا نيست .
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته ام
بيا برويم !، ( نامه ها، دکلمه خسرو شکیبایی، شعر سید علی صالحی)
جمعه خبر را حوالی ساعت 2 شنیدم، چند دقیقه قبلش هوس شعر فروغ کردم و صدای دکلمه خسرو شکیبایی را گذاشتم. سی دی، پری خوان، چند دقیقه ای بیش طول نکشید، که محو صدا بودم، تلفن زنگ زد و مانند ساعتی که چهار بار نواخته شد، تا عصر روز سرد اول دی را به یاد فروغ آورد، لحظات به یادم آمد، چقدر دلگیر بود، شنیدن صدای گریه مادرم از پشت سیم های ارتباط. و چقدر دلگیر تر خبر فوت خسرو شکیبایی. نمی توانم برایش صفتی به کار ببرم، خوب، زیبا، با صدایی دلنشین، بازیگری ماهر، چیره دست، نه هیچ کدام از این ها نیست، نمی گنجد، بیش از این است.
امروز هر که را دیدم غمی داشت، نمی دانم، چقدر یک انسان می تواند خوشبخت باشد که این همه آدمی، از رفتنش غمگین شوند و چقدر این آدم می تواند عظیم باشد که این خیل عظیم جمعیت مردم را به شور آورد.
از صدایش، از بازیش، هامون، عروسک فرنگی، خانه سبز، نمی دانم، به ذهنم نمی آیند. تنها می توان تصور کنم که سال دیگر در جشنواره فجر جایزه نمی گیرد، چه بغض بزرگی گلویم را می فشارد. امروز روز جالبی بود، همانقدر که اتفاقات خوب داشت، اتفاقات غیر منتظره هم داشت. صبح که از خواب برخواستم، یادم نمی آید منتظر چنین روزی بوده باشم. یادم نمی آید منتظر آوار لحظه ها باشم.
دیگر نیازی به دستگاهی برای شنیدن صدا ندارم، در تمام فضا صدای دکلمه کردنش پخش شده است. شاید خدا هم هوس شنیدن شعرهای فروغ را از زبان خسرو شکیبایی کرده است. خوب او هم خداست و امرش واجب، باید رفت نماند.
دلم گرفته است، بیا برویم
دلم مانند زمانیست که چیزی را در بین دو چوب فشرده سازند. قلبم می ایستد، دیگر نمی توانم تصور کنم نباید منتظر دکلمه جدیدی باشم، می بینید که هر کس همانطور که دوست دارد و نیاز دارد به فکر افراد است. نه دیگر پرده سینما را نمی توانم تصور کنم که هرگز چهره ی او را نمایش ندهد. دیگر هیچ فیلم و سریال جدیدی از او پخش نشود.
ذهنم متلاطم شده است و نمی توانم درست بیاندیشم که چه دارم می گویم، آیا حق با من است یا نه، آیا امروز این حق را دارم یا نه!
دل تنگم، دل تنگ. بیا برویم.
می دانم که نیازی نیست بگویم، یادش گرامی و جاودان، یادش جاودان است، هر بار که نام سینمای ایران بیاید، نامش جاودان است تا هامون هامون است. نامش جاودان است، چون هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.
ولی کاش نمی رفتی و می ماندی، سفرت به سلامت، آنجا هم می دانم که صدایت، که هنرت و بازیت عرش را به لرزه می اندازد. می دانم که برای آمدنت به بهشت جشن و سرور به پا کرده اند، می دانم که آنجا هم همه، منتظر شنیدن صدایت هستند.
چقدر دلم گرفته است.
دارم هي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم
صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند
صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كاملتر شود
صبوري مي كنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه ...
صبوري مي كنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...
تا مرگ، خسته از دق البابِ نوبتم
آهسته زير لب ... چيزي، حرفي، سخني بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت !
هِه! مرا نمي شناسد مرگ
يا كودك است هنوز و يا شاعران ساكتند !
حالا برو اي مرگ، برادر، اي بيم ساده ي آشنا
تا تو دوباره بازآيي
من هم دوباره عاشق خواهم شد!(نامه ها، دکلمه خسرو شکیبایی، شعر سید علی صالحی)
+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 2:41 توسط علیرضا فیروزی
|

آنقدر دلم گرفته است که نمی توانم چیزی بنویسم و حرفی در این باره بزنم
تنها می گویم روحش شاد
و مطمئنم که یاد و خاطره اش نه تنها زنده است بلکه همیشه یاد آور هنرنمایی هنرمندی است که بسیاری را شگفت زده خود می کرد. فکر نمی کنم سینما و تئاتر ایران تا امروز چنین ضایعه بزرگی را متحمل شد بود.
مراسم تشییع جنازه وی روز یک شنبه، سی تیر ماه ۱۳۸۷ از مقابل تالار رودکی (وحدت) ساعت ۹ صبح شروع خواهد شد.
+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 23:39 توسط علیرضا فیروزی
|
زاد روز بانوی شعر ایران، سیمین بهبهانی خجسته

+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 3:40 توسط علیرضا فیروزی
|

نمی خواستم مطلبی برای این روز بنویسم، شاید دلیلش این بود که نمی خواستم بر اساس تصورات عمومی این روز را گرامی بدارم، اما کمی که فکر کردم گفتم هر روز روز پدر و مادرم است. پس هیچ فرقی ندارد که چه روزی را به آنها تبریک بگویم، کی برای آنها گل بخرم، و چگونه از آنها سپاس گذاری کنم.
می دانم که هرگز نمی توانم پاسخگوی آن همه از خود گذشتگی پدر و مادری باشم که تنها به امید زندگی آسوده تر برای فرزندانشان، هر سختی را به خود خریده اند. پدرم روزت گرامی باد.
اما کمی که فکر می کنم، در این روز، به تنها چیزی که می اندیشم این است که آیا همه ی پدران این مرز و بوم می توانند با شادی در فرزندان خود نگاه کنند و از شاد بودن آن ها شادی کنند یا نه!
امروز خبر خواندم، که مجلس اعلام کرده بود 14 میلیون نفر در کشور زیر خط فقر خشن هستند. نمی دانم معنی این خبر را تا کجا می توان فهمید، نمی دانم عمق این فاجعه را کجا می توانم درک کنم. در این گرما من زیر باد خنک نشسته ام و عده ای حتی از خوردن غذا هم منع شده اند. به عدالت و بی عدالتی کاری ندارم. ولی امروز را به تمام پدران این سرزمین تبریک می گویم، از طرف آن هایی که حتی نمی توانند در چشمان فرزندانشان نگاه کنند، که مبادا کودک دلبندشان، برگی برای درس خواندن، نانی برای خوردن و مسکنی برای زندگی از آنان بخواهد.
دیگر نمی توانم بنویسم، نمی توانم بخندم و شادی کودکانه را با تمام وجود حس کنم. ولی کاری جز بوسه زدن بر دستان پدرم نمی توانم بکنم تا بگویم دوستت دارم و به خاطر تمام روزهای سختت آرزوی شادی و آسایش برایت می کنم.
پدرم روزت گرامی!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 19:53 توسط علیرضا فیروزی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1:29 توسط علیرضا فیروزی
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:38 توسط علیرضا فیروزی
|

مثل آب
مثل آب خوردنی
می زنند سر بلندترین سر زمانه را، به دار
می پراکنند
مهربانترین دل زمین داغ را، به سرب
ریاست قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران
جناب آقای شاهرودی
اکنون که با شما سخن می گوئیم شاید چند ساعتی بیش تا اعدام یک آموزگار زحمتکش بی گناه باقی نمانده باشد. دیوان عالی کشور حکم اعدام جناب آقای فرزاد کمانگر را تایید کرده است و از آنجایی که ایشان حکم حبس در پرونده خود ندارند با تایید شما به طناب دار آویخته خواهند شد.
آقای شاهرودی؛
روزی نیست که ما شاهد اجرای حکمی ناعادلانه و غیر انسانی از سوی دستگاه تحت امر شما نباشیم. قربانیان این احکام یا خود قربانیان اجتماع نا برابر ما هستند و یا دگر اندیشان و دگر باشانی هستند که به دلیل مغایرت افکار و اعتقاداتشان با افکار دولتی و حکومتی، مورد غضب سیستم حاکمه ی ایران قرار گرفته اند. عده ای از کسانی که آرزوی برقراری دنیایی مبتنی بر انسانیت را دارند و برای احیای آن می کوشند، این ستمها و بی عدالتیها و مسببان آنرا نه می بخشند و نه فراموش می کنند و عده ای دیگر حتی اگر روزی تمام این جنایت ها را ببخشند هرگز فراموش نمی کنند. حافظه ما در این زمینه یک حافظه ی تاریخی و پر فراز و نشیب است.
می خواهیم کمی شما را به گذشته ببریم. به ایامی که هنوز مدت زیادی از ریاست شما بر قوه قضائیه نگذشته بود. شما در آن روزها اعلام کردید که وارث یک «خرابه» هستید. شما علنا و با صراحت قوه ی قضائیه تحت اختیار آقای یزدی را یک خرابه نامیدید. آیا یادتان هست؟ ما می خواهیم از شما سوالی بپرسیم: « آقای شاهرودی ویرانه را چه کردید؟ » در دوره ریاست شما دیگر چه چیزی می توانست اتفاق بیافتد که به وقوع نپیوست؟ از کشته شدن زندانیان سیاسی در زیر شکنجه گرفته تا سنگسار و اعدام نوجوانان زیر 18 سال همه چیز در کارنامه قوه قضائیه تحت مسئولیت شما وجود دارد. از بازداشتهای موقت طولانی مدت تا دادگاه های غیر علنی و بدون حضور وکیل مدافع و از وثیقه های نجومی چند صد میلیون تومانی گرفته تا احکام سنگین قضایی، همه چیز در پرونده ی مدیریت شما به چشم می خورد. مرکب جنون دستگاه قضایی به سرپرستی شما به کدامین انتها می تازد؟
فرزاد کمانگر این معلم دلسوز و آگاه از مرداد ماه سال 1385 در زندانهای تحت امر شما محبوس است. 720 روز زندان در انتظار اجرای حکم اعدام شکنجه ای است که حتی فولاد را خورد می کند چه رسد به انسانی که از جنس پوست و گوشت است و احساس دارد. آیا می توانید درک کنید که ما از چه چیزی با شما سخن می گوئیم؟ هرگز! اگر شما و دستگاهی که شما تحت امر آن هستید با ابتدائی ترین موازین حقوق بشر و آموزه های حقوقی آشنا بودند ما شاهد زندانهای انفرادی طولانی مدت، شکنجه، سنگسار و این دست اعمال غیر انسانی از سوی دستگاه تحت امر شما نبودیم.
ریاست قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران؛
شاید حتی شما خبر نداشته باشید که به زودی چه فضاحتی را در کارنامه اعدامهای حکومت ایران به ثبت خواهید رساند به همین خاطر ما سعی می کنیم با جملاتی واضح و روشن شما را در جریان آنچه به واقع در حال وقوع است آگاه کنیم.
به گواه مستندات و مدعيات موثق ، آقاي فرزاد کمانگر در مدت بازداشت موقت و بازجوئیهای خود مورد وحشيانه ترين شکنجه ها قرار گرفته است و اکنون در کمال بی شرمی به دستور مقامات قضایی در بند بيماران عفوني (هپاتيت ، ايدز و سل) نگهداری می شود. نکته ی رسوا کننده در این پرونده این است که نامبرده از هرگونه اتهام مبني بر حمل و نگهداري مواد منفجره و عضويت در گروههاي محارب و مخالف جمهوري اسلامي تبرئه گرديده است و نهايتاً به اتهام عضويت در حزب پ.ک.ک که حزبي مخالف دولت ترکيه و سياستهاي آن است تحت عنوان محاربه محکوم به مرگ گرديد.
آقاي خليل بهراميان وکيل مدافع وي عنوان ميدارد که حتي براي اين اتهام و عضويت وي نيز اسنادي در پرونده وجود ندارد و نکته قابل توجه این است که در حال حاضر دهها عضو رسمي و تشکيلاتي اين حزب در زندانهاي ايران به سر ميبرند و هيچ يک تاکنون تحت اين عنوان به اعدام محکوم نگرديده اند و حتي دولت ترکيه که رهبر اين حزب را در اختيار دارد نيز وي را به مرگ محکوم ننموده است.
همه این امور حاکی از این است که اتهام عضویت فرزاد کمانگر پ . ک .ک و دیگر گروههای زیر مجموعه آن "صرفا بهانه ای برای بستر سازی اتهام " می باشد !
جناب آقای شاهرودی؛
شما خود به عنوان قاضی القضات بیش از هر کسی مطلع می باشید که در قوانین جمهوری اسلامی ایران و همچنین در تمامی قوانین فقهی شرع اصل بر برائت است مگر آنگه خلاف آن ثابت شود و اصلی ترین اتهام فرزاد که منجر به صدور حکم محاربه و اعدام شده است عضویت ایشان در آن گروه سیاسی می باشد در حالیکه هیچ دلیل و بینه حقوقی و مستندی نیز در این میانه و در تمامی احکام و مراحل بازجوئی و تحقیقات بنا به اظهارات وکیل مدافع ایشان دیده نشده است ! و اکنون ما شاهد آن هستیم که دستگاه قضایی جمهوری اسلامی بدون هیچ دلیل و برهانی آقای فرزدا کمانگر را به اتهام عضويت در حزب پ.ک.ک که حزبي مخالف دولت ترکيه و سياستهاي آن است تحت عنوان محاربه محکوم به مرگ کرده است. به واقع آیا نظامی که شما نحت امر آن هستید از خود خجالت نمی کشد؟ آیا به واقع دستگاه قضایی شعور و فهم افکار عمومی را به بازی نگرفته است؟ معیار و ملاک قضاوت و عدالت در مجموعه تخت امر شما چیست؟ این چه عدالتی است که در آن جان انسانها بسته به روابط خارجی یک دولت بر باد داده می شود؟
آقای شاهرودی؛
حکومتی که شما مسئولیت دستگاه قضایی آن را به عهده دارید ادعای جانشینی خدا بر زمین را دارد اما در عمل قوانین و رفتارهای آن وظیفه ای جز حفظ منافع طبقه ی حاکم ایران نداشته و ندارد. ما می توانیم دستگاه قضایی تحت امر شما را با دلایل و مدارک منطقی و محکم به نقض بندهای بسیاری از بیانیه جهانی حقوق بشر کنیم اما در اینجا منطقی به نام انسانیت وجود دارد که اثبات آن نیازی به قانون و منشور و حکمی ندارد. یک انسان، یک آموزگار، یک بی گناه تنها و تنها به دلیل روابط پشت پرده خارجی جمهوری اسلامی ایران، بدون هیچ سند و مدرکی به مرگ محکوم شده است و نظامی که چنین رفتاری را از خود بروز می دهد از ابتدایی ترین اصول پیشرفت و تمدن بی بهره است.
موکدا از شما تقاضا می کنیم تا به هر نحو ممکن از اجرای این حکم ننگین جلوگیری کنید و بیش از این احساسات انسانی افکار عمومی را جریحه دار نکنید. این تقاضا نه تقاضایی از سر عجز و ناتوانی که خواسته ای بر آمده از قدرت ارزشهای انسانی در جوامع امروزی است.
ریاست محترم قوه قضائیه !
ما به عنوان ایرانیانی که خود را موظف می دانیم نسبت به آینده و سرنوشت کشورمان حساس و فعال بوده باشیم به هر طریق ممکن به مقابله با این حکم بر خواهیم خواست و اگر این حکم ناعادلانه و غیر انسانی به اجرا گذاشته شود از تمام توان و امکانات خود برای محاکمه مسئولان این قتل دولتی در دادگاه های بین المللی استفاده خواهیم کرد امابار دیگر به مصداق النصیحه لائمه المسلمین شما را پند و اندرز می دهیم که بگذارید آخرین اعتراض ما دانشجویان و فعالان همین نامه و تلاش باشد و ما را برای نجات جان یک انسان بیگناه به شیوه های دیگری مجاب ننمائید تا برای احقاق حق پایمال شده مجبور به راههای دیگری چون سفارت گیری شویم ! / . عاقبت با مصلحین است .
برای امضاء نامه اسم خود را به آدرس زیر ایمیل بفرستید :
12ordibehesht@gmail.com
+
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 14:37 توسط علیرضا فیروزی
|
چندگاهیست که از وبلاگ استفاده نمی کردم. دلیل اصلی آن سایتم بود که آن را هم فیلتر کردند و بعد هم دیگر سروری که از آن فضای سایتم را گرفته بودم حاضر نشد دوباره به من هاست ارائه دهد. خوب آن شرکت هم باید نان بخورد. فعلا مجبورم دوباره در همین وبلاگ مطالب و عکس هایم را بگذارم. سعی میکنم هر روز وبلاگ را به روز کنم، همانند سایت. این هم اولین مطلبم.

به سراغ من اگر آمدی ای مهربان
چراغ بیار
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
(فروغ)
یکی دو هفته می شود که حتی توان به روز کردن نوشته هایم را ندارم، باز از همه چیز بریده ام و به درون خود بازگشته ام که گمشده ای را بیابم. مدتی هم بود عکس نمی گرفتم، اما باز تابستان شد و ... اولین عکس غیر خبری که گرفتم، یک چراغ بود، شب جالبی بود، حضور بزرگانی چون سیمین بهبهانی، که مدتی بود دلتنگ زیارت دوباره اش بودم و سید علی صالحی که از آرزوهایم دیدارشان بود. دیدمشان با همان آرامش و همان متانت، ری را، را هزاران بار زنده کرد و ... . چند ساعت بی توجه به همه ی بزرگان حاضر تنها به فکر آفریننده ری را بودم و تنها از او عکس می گرفتم. اما از سالن که بیرون آمدم غروب رنگ از شهره خورشید گرفته بود و زندگی را به سمت سکوت و آرامش شب می راند. ماه شب هفتم و چراغ هایی که قبل از تاریکی، به مقابله با شب می پرداختند.
چراغ را گرفتم که شاید آن کسی که باید به فکر بیفتند، لحظه ای به فکر فرو رود. و شاید روزی مانند شهری که طاعون فرایش گرفته، فکری به حال و روز و خود کند و ...
ولی قرار بود این حرف ها را نزنم، مثلا بگویم حالم خوب است و همین روزها برای دیدار ساحل می آیم، بگویم، آسمان آبیست و پرستو ها برای کوچ تابستانه آماده شده اند، بگویم، گل ها آماده ی شکفتن هستند ولی ذهنم را بی آبی زمین پر کرده است. ری را، این روزها را به خاطر بسپار، فردایی در کار نیست.
نه نترس، نه به دیدار مرگ رفته ام، نه از نیامدگان سراغ فردایم را گرفته ام، حتی به فکر امروز و دیروز خود هم نبودم، سعی کردم در حال و امروز و همین چند کوچه بن بست سر کنم.
ری را، دیگر این جعبه های رنگی هم چیزی برای عرضه ندارند. تنها کولیان آنها را برای مادران بی غم روزگار خود آورده بودند که ما هم ببینیم حسرت لچک هایشان را بخوریم.
حالا هرچه فکر می کنم می بینم همین دیروز بود که به یاد روزگار گذشته، کاغذ بازیمان را شروع کردیم و ... دیگر هیچ نفهمیدیم.
حالا هم تو خسته هستی هم من بیمار، پس سخن را کوتاه می کنم که بگویم،«حال همه ی ما خوب است، اما تو باور مکن».
تهران
24 تیر 1387
ساعت 1 صبح
+
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 1:22 توسط علیرضا فیروزی
|